─═हई♚ ÐîДЯ¥ ♚p1ईह═─

#چری

پرنسس ها تو قصر جمع شده بودن و منتظر بقیه بودن

پرنسس لونا :کیدنس هنوز نیومده؟

سلستیا :نه گفت با توایلایت میاد…

یهو صدای باز شدن در اومد و پرنسس کیدنس و توایلایت با هم اومدن داخل

​​​​کیدنس :سلاممممم 

توایلایت :ببخشید دیر کردیم خانما

الینا(مادر چری ._.):نه خیلی هم دیر نکردین 

یهو پرنسس لونا چشمش به من افتاد 

لونا :می گم الینا…اسم دخترت چیه؟

الینا :هوممم…چری 

سلستیا :خیلی کیوته

​​​​​​الینا :لبخند*

چهار سال بعد

حدودا ساعت 9 شب بود که مامانم اومد تو اتاقم، یه دفتر هم دستش بود

​​​​​​دفتر رو گذاشت رو میز و کنار تختم نشست

با کنجکاوی به دفتر خیره شدم

- :مامان…اون دفتر برای چیه؟

الینا :اون یه هدیه از طرف من و باباته که می تونی توش نقاشی بکشی

- :هدیه؟مناسبت خاصی رو فراموش کردم؟

الینا :نه،مگه هدیه دادن هم باید مناسبت خاصی داشته باشه؟

- :ولی…من بلد نیستم نقاشی بکشم

دفتر رو با جادو ی شاخش بلند کرد و همراه یه مداد بهم داد 

الینا :نظرت چیه یه امتحانی بکنی؟

به مامانم و بعد به دفتر نگاه کردم

- :باشه…

​​​​​​یه گل رز کشیدم

بر خلاف انتظارم خیلی قشنگ شده بود 

الینا :افرین،دیدی می تونی؟

یهو گله واقعی شد

- :واییی…چه باحالللل

الینا :اره

بعد یهو به کیوتی مارکم اشاره کرد

الینا :انگار کیوتی مارکتم گرفتی

به کیوتی مارکم نگاه کردم 

خیلی ذوق زده شدم

- :یوهوووو بالاخره تونستم بگیرمش 

مامانم داشت می خندید

متوجه شدم خیلی بلد حرف زدم

- :ببخشید…نمی خواستم داد بزنم

لبخند زد 

بعد بغلم کرد 

الینا :شب بخیر عزیزم،خواب های خوش ببینی

- :شب بخیر مامان

از اتاق رفت بیرون

سعی کردم بخوابم ولی خوابم نبرد

دفتر رو برداشتم و چند تا چیز دیگه هم کشیدم…

روز بعد

ساعت هفت بیدار شدم

​​​​​دست و صورتمو شستمو از پله ها اومدم پایین

هر چقدر مادرمو صدا زدم جوابی نشنیدم

همه جا رو گشتم ولی انگار اصلا تو قصر نبود

داشتم می رفتم کتاب خونه رو هم بگردم که یه صدایی رو از پشت سرم شنیدم

+ :می تونم کمکت کنم؟

برگشتمو پشت سرمو نگاه کردم

لونا :ترسوندمت؟ببخشید…خب اینجا کاری داشتی؟

- :نه اصلا…امم،اره شما مامانمو ندیدین؟

سمشو گذاشت رو شونم

تو چشمام زل زد 

لونا :اگه بهت بگم پدر و مادرت از اینجا رفتن و ممکنه هیچ وقت برنگردن واکنشت چیه؟

- :……هن؟

زد زیر خنده

- :اممم…ببخشید پرنسس چیز خنده داریه؟

لونا :همچنان در حال خندیدن*نه… ببخشید

- :…یعنی پدر و مادرم ترکم کردن و کلا از این شهر رفتن؟

لونا :نه دقیقا… یه مشکلی داشتن که مجبور شدن کلا از این شهر و کشور برن

- :برمیگردن؟

لونا :مطمئن نیستم دقیقا کی برمیگردن و نمی خوام امیدوارت کنم ولی برمیگردن اما وقتی بزرگتر شدی

- :خب…باشه…

لونا :حالا بیا با هم بریم صبحونه یه چیزی بخوریم و بریم کلاس پرنسس توایلایت

مثل یه بچه حرف گوش کن سرمو تکون دادم

- :باشه 

در طول راه ساکت بودم و داشتم فکر می کردم

یعنی کی ممکنه برگردن؟ اصلا چرا رفتن؟ 

لونا طوری که انگار تازه متوجه کیوتی مارکم شده بود :واو… کیوتی مارکتو کی گرفتی؟

- :همین دیشب… تا جایی هم که فهمیدم هر چیزی که می کشم واقعی می شه

لونا :چه جالب…

بعد از نیم ساعت راه رفتن رسیدیم به سالن غذاخوری

سلستیا : اوه… پس بالاخره اومدین

​​​​​​​​​​​لونا :ایییی خداااااااا… چرا اینجا باید این قدر دور باشه؟

کیدنس : اون قدرا هم دور نیست…

توایلایت : نوشیدن جرعه ای چای ._.* اگه از بالهاتون استفاده می کردین 20 دقیقه پیش می رسیدین

به من نگاه کرد 

توایلایت : هعی چری،چرا اونجا ایستادی؟ دوست نداری پنکیک های پرنسس سلستیا رو امتحان کنی؟

تعجب کردم ​​​

- :مگه پرنسس ها هم اشپزی می کنن؟

سلستیا : بعضی هاشون اگه خودشون بخوان چرا که نه؟

- :باشه…

نشستم پشت میز و یه تیکه کوچیک از پنکیک رو خوردم

طعم بی نظیری داشت،نه سوخته بود نه خام بود 

- :این… بی نظیرهههه جدا خیلی خوش مزست

سلستیا :می دونستم! خوشحالم خوشت اومده



دستممممممممممممممم… @-@

متن این پارت : ._.

دفتری که توش داستانو نوشته بودم : .__.

هایکو :.___.

خب بیخی… نظر نشه فراموش ._.

​​​​​​منفی :می خواد این دفعه هم مثل پارت قبل بترکونینا ._. با اینکه به این زودی ها خبری از پارت نیست ولی حداقل لطفا به 6 تا کامنت برسه واسه پارت بعد ؛-؛

[ سه شنبه ۶ مهر ۱۴۰۰ ] [ 20:40 ] [ 🎶♬..ᥴꫝꫀ𝘳𝘳ꪗ..♬🎶 ] [ ]
آخرین مطالب