سلام بدون شرح بفرمایید

نام: همورا
فامیل: کوزوکاوا
سن: ۲۶
شغل: عضو آژانس کارآگاهی مسلح،صاحب یک یتیم خانه،سهامدار
طبقه اجتماعی: ثروتمند
خانواده: مادر و پدرش توسط مافیا کشته شدند، یک خواهر بزرگتر، خواهران کوچکتر : هارانا و میکو، برادرکوچکتر : یوکی
نامزد: ادوگاوا رانپو
قد: ۱۶۵ سانت
دوستان: تا دلت بخواد دوست داره
بهترین دوستان: نورا،سانیترا،یوسانو،کیوکا،گین،نائومی،اومارو ( حالا بهتون میگم کیه) الیزابت ، ساکورا، هیرونا، ران
کسایی که باهاشون زندگی می کنه: هارانا، میکو و سه خدمتکار که اومارو هم عضوشونه
موهبت: تسخیر ذهن
توضیح موهبت: کافیه فقط چشم طرف رو ببینه تا هم بتونه بفهمه که به چی فکر می کنه و تمام خاطراتشو ببینه
********************************
زندگی گذشته ش :
تا هشت سالگیش هیچ کس از موهبتش خبر نداشت

وقتی حدودا یازده سالش بود چند نفر از مافیا پدر و مادرش رو کشت و اون هم در جا تمام اونا رو کشت ( ده نفر بودند)
بعد از این که پدر و مادرش مردند خواهر بزرگترش ازدواج کرد و اونا رو ترک کرد
و همونطور که میبینین موهاش زرده ولی وقتی خون مادرش روی موهاش ریخت هر چقدر موهاش رو شست رنگ خون نرفت برای همین موهاش رو زد ولی این دفعه کلا موهاش قرمز در اومد
همون موقع ها بود که اژدهای سیاه یه موجود افسانه ای رو پیدا کرد و اونو رام کرد.
تا پونزده سالگیش به خواهر ها و برادرش نگفت مادر پدرش مردن و بهشون می گفت به ماموریت کاری رفتند
وقتی یازده سالش بود قدرتش به بیشترین حدش رسیده بود صدای ذهن همرو میشنید همون موقع با رئیس فوکوزاوا آشنا شد و اون بهش کمک کرد قدرتش کمتر بشه
تو همین سن بود که برای اولین بار رانپو-سان رو دید. رانپو سان گم شده بود۰_۰
بعد از اون یه گردنبند گمشده پیدا کرد و اونو به صاحبش برگردوند و صاحب اون گردنبند که یه پیرزن تنها بود تمام ثروتش رو به اسم همورا زد . اون با استفاده از این پول قلمرو گربه ها رو بوجود آور د. که بچه های یتیم رو در اونجا تربیت می کرد و مثل یه قلعه نظامی بود. از سیزده سالگی به ملکه گربه های ولگرد مشهور شد و تحت تعقیب پلیس بود
توی پانزده سالگیش چویا رو توی پارک پیدا کرد و از اون مراقبت کرد و بهش هنر های رزمی رو یاد داد . همون موقع توی مافیا با لقب اژدهای سیاه مدیر اطلاعاتی بود و بخاطر قدرتش همه چیزو میدونست
توی هفده سالگیش به بیماری بی همتایی به اسم خستگی مخرب مبتلا شد و از اونجا به بعد از مافیا رفت و توی آژانس مشغول کار شد و وقتی بیست سالش بود بدون اینکه به کسی بگه برای درمان بیماریش به پاریس رفت و همونجا با سانیترا آشنا شد و تبدیل به یه خواننده شد ( الان خواننده نیست)
******************************************
چندی فکت: اون هر کسی رو بستگی به مودش صدا می زنه
وقتی مهربونه :
کونیکیدا..............استاد
دازای..............اونی اوسامو
چویا..........اونی چویا
موری اوگای...........رینتارو یا کینتارو ( همونی که الیس چان صداش می کنه )
وقتی عصبیه:
دازای...............مردیکه دیوونه ( آخه چرا۰_۰)
چویا............ احمق ( به کدامین گناه)
همورا و رانپو تو یه کلاس درس می خوندن و سر این که کی باهوش تره در رقابت شدید بودند
زنگ گوشی همورا یکی از آهنگ های سانیتراست ( در این حد دوسش دارهXDDD)
بای